عروض

خدایا به دلهایمان که خودمان وهیچ کس دیگری به آن رحم نمیکند رحم کن

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۸ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط نیمچه نظرات ()

- محتاجیم به دعا

- نمیفهمن چی میگم

- خدایا شکرت.ناسپاس نیستم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط نیمچه نظرات ()

گاهی  دلمان تنگ می شود

هوایی می شود...

گردوخاکی میزداییم از دفتر خاطرات شیرین گذشته

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٧ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط نیمچه نظرات ()

آدمها چقدر میتونن تغییر کنند

گاهی حس میکنم خودقبلیمو نمیشناسم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ توسط نیمچه نظرات ()

بعضی لحظات فقط یک بار تو زندگی اتفاق میافتن وباید با همه ی وجود ازشون لذت برد

میگه خب استرس دارم

حیفه شیرینیه بعضی لحظاتو  با استرس نابود کرد 

پ.ن:خداجون شیرین تر!ش کن

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٢ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ توسط نیمچه نظرات ()

خدایا منو بابت نوع درس خوندنم ببخشاز خود راضی

خدایا بابت ایام امتحانات کلا ازت عذر میخوامیول

خدایا چاکریم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۳ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط نیمچه نظرات ()

چرا وقتی از سر محبت یکاریو میکنی بعدش دیگه وظیفه ات میشه؟؟

چرا بعضی ها متوجه نیستن وقتی لطفی میکنی دلیل نداره تداوم داشته باشه؟؟

چقدر خوشحالم واسه دل خودم وتخلیه ی روانی مینویسم وکسی نمیخونه ونظر نمیده...

دلم واسه دوران بچگیم تنگ شده

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط نیمچه نظرات ()

میگن سختی تو زندگی لازمه تا آدم ارزش آرامش وراحتیشو بدونه وحس خوشبختی کنه...

با گوشت وپوست واستخوان این حرفو قبول دارم

اما خب اگه من نخوام بعدا در اووووون حد حس خوشبختی کنم باید کیو ببینم؟؟؟متفکر

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٩ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط نیمچه نظرات ()

بهار

طراوت

تازگی

...

این اولین بهاریه که دوست دارم زمانو هل بدم که زودتر جلوبره با این که بهترین بهار زندگیمه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٥ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط نیمچه نظرات ()

تا حالا شده دلت بخواد انتخاب کنی بدون اینکه ازت بپرسن چرا؟؟

     دلم تنگ شده واسه انتخاب بدون علامت سوال

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۳ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط نیمچه نظرات ()

امسال هم داره تموم میشه...

عید امسالو دوست ندارم...

نمیدونم واقعا عید اون رنگ وبوی قدیما رو نداره یا ما هرچی بزرگتر میشیم عید معنای خودشو برامون از دست میده.

دیگه نه واسه خرید عید هیجانی هست...نه عیدی...

نه حتی خونه تکونی!

دلم میخواد زمانو بغل کنم ونگذارم بگذره...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٥ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط نیمچه نظرات ()

 دل نوشت١:

همواره 1000، یک را می بلعد
ولی گاه 1 چنان 1000 را می بلعد و نابودش می کند!

دل نوشت ٢:

ناخود آگاه جنایاتی را
مرتکب می شویم.

نه لزوما قتل بلکه کشتن احساس گاهی(یا حتی تلاش برای نادیده گرفتن)

دل نوشت ٣:

آخ گاهی ادم دلش میخواد بعضی از درس ها رو یاد نگیره!..حتی به قیمت افتادن اون درس!

این ترم یکیشونو دارم!

دل نوشت ۴:

عجب دل خوشی داره این حمید طالب زاده!

پ.ن: به دلایلی از جمله دلیل یک ،دو وسه و... خسته شدم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٦ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط نیمچه نظرات ()

آرزوهایی که حرام شدند

 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط نیمچه نظرات ()

 این امتحانا هم تموم شد با کلی خاطره....

شب بیدار خوابی ها!

نصف موندن جزوه ها!

و....

انصافا این ترم سریع تر ازون چیزی بود که فکرشو میکردم!(شاید چون خوش گذشته)

واما سوتی.گریه

از همین جا از کلیه دوستانی که تمرکزشون سر جلسه به خاطر آهنگی که یهو!وناخواسته پخش شد!پرت شده صمیمانه پوزش میطلبمگریه

حالا بد شاسیو داشته باشید!پخش موسیقی به صورت یهو!اونم چه شعر داغونی!

یک چیزی تو مایه های همون جواد یساری! :

اگه دوستم نداری به روم نیار یک چیزی از غرورم واسم بزار....تعجب (اسی!)....

 یا خدا....

حالا هر کاری هم میکردم صداش قطع نمیشد که!بعدشم که با بدبختی قطعش کردم شروع کرد به پخش آهنک love story !

باز حالا این اهنگ آخری یکم ابرو جا کرد!!!!ساکت

خلاصه بشر جایزالخطاست

پ.ن:جوجه:قهقهه

پ.ن :من:آخ

پ.ن:مراقب :از خود راضی

پ.ن:  ترمی  که  نکوست  از  پایانترم  ترم قبلش  پیداست!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۸ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط نیمچه نظرات ()

دلم واسه خواب راحت شب ها تنگ شدهناراحت

اخرین باری که شب8 ساعت خوابیدمو یادم نمیادناراحت

از نسکافه وقهوه وچایی حالم به هم میخوره!.ناراحت

از هر چی درس یک واحدی بدم میاد!ناراحت

از امتحان تستی که فقط 20 تا سوال داره متنفرم!ناراحت

 

 

چرا تموم نمیشهگریه

شب امتحان کارمون شده تک زدن وچک کردن بقیه که مبادا خوابشون برده باشه!قهر

همه اس ام اسای اخر شب محتواش اینه: اقا دیگه!چند صفحه خوندی؟متفکر

به هر کی هم تک میزنی در هر ساعتی از شب!بهت جواب میدهاز خود راضی!

ای خدا!وضعیته داریم؟

 

 پ.ن:شب امتحان شیمی

من:موندم چی بخونم!گریه

مهرگان:منم موندم چی بخونماز خود راضی

تفاوت را احساس کنید!!عینک

 ..........................................................

من:چقدر خوندی؟؟

جوجه:از خود راضی

.........................................................

من:ای خدااااااااااااااااا....ناراحت

عفت:مو که جعفر اقامان خنه ان نمذارن بخونم!قلب

..................................................................

من:سحححححررررررررررررر

سحر:هیپنوتیزم

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط نیمچه نظرات ()

از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند
دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود
یا به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم
دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنیم
یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند
یا زمانی که شاگرد اول می شویم
دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم
یا به حرف های قشنگی که می شنویم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم
مثلا با خنده های بی دلیل
یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران
یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ
دلمان خوش است که همه چیز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبیم.
چقدر حقیریم ما....
چقدر ضعیفیم ما...

دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیبا
و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه ... به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی
دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم
دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد
************ ********
حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای
به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد
ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید
و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند
یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما
و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
************ ********
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هیچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها
************ ********
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خیلی خوبیم ...
!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٢٤ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط نیمچه نظرات ()

یکی از بدترین اتفاقا واسه یه آدم وقتیه که مجبور بشه
 همچین چیزی بگه: "چرا می‌خندی؟ جدی گفتم" و باز یکی
 از بدترین اتفاقا واسه یه آدم وقتیه که همچین چیزی بهش
بگن: "چرا نمی‌خندی؟ شوخی کردم"

.

.


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٧ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ توسط نیمچه نظرات ()

این قدر گفت وگفت وگفت که کم کم فکر میکنم حق با اونه.....

پ.ن:برداشت کاملا آزاد!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٥ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط نیمچه نظرات ()

١-آدمی
نصف عمر خود را
به فراموش کردن غم و غصه ی آن نصف دیگر می پردازد! .چشمک

٢-یعنی آرزو به دلمون موند که وقتی میگن «ملت ایران»، شامل حال ما هم بشه

٣-نوشابه‌ی دربسته را بر روی پیشخوان مغازه گذاشت و غمزده گفت: «کاش تو این بساطت دل‌بازکن هم پیدا میشد!»

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٩ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط نیمچه نظرات ()

* حسین (ع) هیچوقت با اندازه امروز مظلوم نبود ؛ زیرا او که اسوه ظلم ستیزی بود اکنون ابزار ظلم شده است...

* حسین (ع), علی اصغر را به کشتن داد تا ما بیدار شویم. در حالیکه ما با یاد علی اصغر می خوابیم...

* حسین (ع), خونش را ریخت تا پرچم سرخی در دستهای ما باشد, و بر سر ظالم بکوبیم. نه اینکه پرچم سیاه بدست گرفته و بر سینه خود بکوبیم...

* حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند...

* دیدن نیمه پر یا خالی لیوان به اندازه دیدن آنچه درون لیوان است اهمیت ندارد...

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٥ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ توسط نیمچه نظرات ()


Design By : Pichak